تبليغاتX
navid

navid

koli

نانوا و دندان پزشك در يكي از صبح هاي سرد زمستان كه سگ را بزني از لانه بيرون نمي ره اگه هم بره با ادا بيرون مي ره و بعد از اينكه دور شد هر لحظه به پشت برمي گرده تا ببينه كه نگاهي اونو دنبال نمي كنه كه به لانه اش برگرده؛ به نانوايي رفتم. صبح با صداي عجيبي از خواب بيدار شدم؛ بله برادرم بود بازهنگام بلند شدن از خواب سرش به تخت گرفته، صدا شبيه به شكستن شيشه بود! بازهم هنگام خواب عينكشو ازچشماش در نياورده آخه خيلي درس خونه. از سروصداي زياد زير لب غورمي زنم وقتي به ساعت نگاه مي كنم عقربه ساعت عدد هفت رو نشونم مي ده؛ وقتشه بازم بايد برم نونوايي. با هزار زور و زحمت و با دادن فحش به قبر پدر نونوا از خواب بيدار شدم. چشمانم خواب آلود بود انگار از داخل تنگ ماهي كثيف خواهرم به دنيا نگاه مي كردم؛ به زحمت لباسمو پوشيدم و در حالي كه خميازه مي كشيدم راهي نانوايي شدم . مغازه نانوايي چسبيده به دندون پزشكيه كه اتفاقاً هميشه هم سرشون شلوغه! به به چه خبره از آسمون مشتري سرشاطرمي ريخت خدا بركت بده به گمانم نانوايي ها اعتصاب كردن و در اين صبح سرد زمستان بي خيال پختن شدن، پيش خودم مي گم بي خيال واميستم. در حال چرت زدن در سف نونوايي بودم كه فردي طي يک عمليات گاز انبري به سرعت مي ياد و به صورت خيلي طبيعي وارد مغازه مي شه و با شاطرو شاگردش خوش و بش مي کنه و بعد يک بغل نون برمي داره و ميره. كمي چشمامو مي مالم و به شاطر مي گم فكر كنم ما تو صف وايساديما! شاطر مي گه: فكر نكن! اون وقت با شاگردش مي خنده. ايول بالاخره نوبت من شد وقتي نونوارو ديدم كه نون دستشه و به سمتم مي ياد كيف كردم انگار حوري بهشتي ديدم كه در حال قردادن به طرفم مي ياد. نون را به من داد كمي با انگشت دستم روي نون فشار ميارم؛ نه به نظر مي رسه خيلي غير طبيعيه به سمت خونه مي رم ونون رو سر سفره مي ذارم مي رم سمت رخت خواب؛ دراز مي كشم، با صداي فرياد پدرم از خواب بلند مي شم برق از سه فازم ميپره. پدرخيلي عصباني شده ، شبيه اتوي بخار مامان بزرگ كه بخار ازش بلند مي شه در حال انفجاره. در حالي كه پدر از درد مثل مار زخمي به خود مي پيچيد تكه ميخي رو ديدم كه بر روي سفره افتاده حالا ربط ديوار به ديوار بودن نونوايي و دندون پزشكي رو فهميدم!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:56  توسط mamad  | 

بي حوسلگي
اولين روزي كه وارد شغل جديدم شدم خيلي به آن دل بستم بطوري كه تمام فكرم شده بود كارم، از آن زمان حدوداً 10 ماه مي گذرد روزهاي نخست آنطوري كه گفتم خيلي خوب بود البته من در كارم مشكلات زيادي داشتم، مشكلاتي كه با مرور زمان و با كسب تجربه هاي فراوان خيلي زود پشت سر گذاشتم،‌ به دليل اينكه رشته دانشگاهي من با كارم يكي بود تجربه و علم در كنار هم خيلي زودتر به دادم رسيدند و موجب تحول در كاري كه شايد زياد مايل به ادامه آن نداشته باشم شد. درهر حال با گذشت زمان احساس خستگي زيادي به دليل تكرار روزها و كارها و ... ! به انسانها دست مي هد كه تكرار يكي از اصلي ترين دلايل افسردگي به حساب مي آيد كه در عصر حاضر به آن اشاره زيادي شده است به هر حال هر چه فكر مي كنم به تدليل كرار لحظه ها و ساعت ها و ... پي ببرم به چيزي دست پيدا نمي كنم.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:25  توسط mamad  | 

بي حوسلگي
اولين روزي كه وارد شغل جديدم شدم خيلي به آن دل بستم بطوري كه تمام فكرم شده بود كارم، از آن زمان حدوداً 10 ماه مي گذرد روزهاي نخست آنطوري كه گفتم خيلي خوب بود البته من در كارم مشكلات زيادي داشتم، مشكلاتي كه با مرور زمان و با كسب تجربه هاي فراوان خيلي زود پشت سر گذاشتم،‌ به دليل اينكه رشته دانشگاهي من با كارم يكي بود تجربه و علم در كنار هم خيلي زودتر به دادم رسيدند و موجب تحول در كاري كه شايد زياد مايل به ادامه آن نداشته باشم شد. درهر حال با گذشت زمان احساس خستگي زيادي به دليل تكرار روزها و كارها و ... ! به انسانها دست مي هد كه تكرار يكي از اصلي ترين دلايل افسردگي به حساب مي آيد كه در عصر حاضر به آن اشاره زيادي شده است به هر حال هر چه فكر مي كنم به تكرار لحظه ها و ساعت ها و ... پي ببرم به چيزي دست پيدا نمي كنم.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:21  توسط mamad  | 

اين روزها
اين روزها دلم گرفته خيلي خيلي ...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:1  توسط mamad  |